بارادباراد، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

پسر کوچولوی ما

رئیس جدید کارخونه بابایی

  امروز تصمیم گرفتیم یه سر به کارخونه بابایی بزنیم چون شما هنوز اونجا رو ندیده بودی پسرم . بالاخره هر چی باشه در آینده رئیس این کارخونه هستی و باید از حالا باهاش آشنا بشی. چند تا عکس خوشگل هم ازت گرفتیم که میتونی ببینی...   خوشگل خودم چرا اینقدر متعجب نگاه میکنی عشق من کم کم داری به اطرافت دقیق میشی معلومه داری مدیریتو از همین الان شروع میکنی اینجا هم دیگه کاملا با محیط اخت شدی و داری سر کارگر ها داد و بیداد می کنی       ...
9 آذر 1393

هدیه های تازه

عزیز دل مامانی و بابایی  دیروز  یه هدیه خوشگل از دایی علی گرفتی که عکسشو برات میزاریم ، عروسک خیلی قشنگ شهر موشها. دست دایی علی مهربون درد نکنه ایشالا عروسیش   این دستکش خوشرنگ هم بابایی برات خریده که دستای خوشگلت تو سرما یخ نکنه اینم شلوار و پولیور جدیدته عزیزم  مبارکت باشه پسر خوشتیپم ...
6 آبان 1393

روزی که رفتیم خرید

چند روز پیش من و شما و بابا همراه مامان بزرگ و عمه جون رفتیم فروشگاه که خرید کنیم و ما برای اینکه  راحت تر باشی گذاشتیمت تو قسمت بازی که سرگرم باشی و حسابی بهت خوش بگذره ولی یهو دیدم انگار داره زیادی بهت خوش میگذره .. چون داشتی یه دختر کوچولوی خوشگل رو به دقت هر چه تمام تر نگاه می کردی و کلا روی وسیله بازی خشکت زده بود دست بردار هم نبودی که نبودی... و تا آخرش داشتی این مدلی نگاهش می کردی فدای چشمای خوشگلت که خوشگل پسنده جیگرررررررم   اینجا هم تو رستوران مثل یه آقای گل نشستی عزیزم   ...
5 آبان 1393

اولین تجربه پاییزی پسلی

   پسلم امسال اولین فصل پاییز رو تو زندگیت داری تجربه میکنی  ایشالا صدها پاییز خوشرنگ و زیبا رو ببینی و همیشه شاد و سرزنده ببینمیت عزیزم اینم چند تا از عکسات تو این فصل   اینجا داری حاظر میشی بری دده .قربونش برم که اینقد ددری هستی اینجا هم آماده شدی که بری کالسکه سواری اینجا هم داری تو پارک تاب بازی میکنی قربون لبخند قشنگت ...
5 آبان 1393

باراد و باران

سلام عشقم        چند وقت پیش رفته بودیم خونه خاله مژگان که دوست عمه بهاره و اونم یه نی نی ناز داره به اسم باران. اونجا چند تا عکس با باران گرفتی که می خوام بهت نشون بدم بین چقدر عکسای بانمکی هستن عزیزم خاله مژگان یه بالش برسون من بدون بالش نمیتونم بخوابم دستت درد نکنه خاله جون ولی این بالش خودمه ها ماشینت دخترونه است ولی خوب سوار میشم چاره چیه ؟ وای دیگه خسته شدم خوابم میاد برم تو تخت پارک باران جون بخوابم ...
14 مهر 1393

ماجرای شلوار کردی هدیه بابابزرگ

عزیزم ... چند وقت پیش بابا بزرگ برات یه شلوار کردی بامزه خرید . آخه بابا بزرگ خودش عاشق شلوار کردی هستش و دوست داشت توام بپوشی و بهش عادت کنی ولی غافل از اینکه بعد از پوشیدنش مدت زیادی طاقت نیاوردی و نمیدونم به چه علتی دلت می خواست از پات درش بیاری  بامزه تر اینکه بابا بزرگ خیلی هم از این بد سلیقگی جناب عالی خوشش نیومد و دلش می خواست نوه گلش ادامه دهنده راه بابابزرگ باشه و یه شلوار کردی پوش درست و حسابی بشه ولی حیف که ناامیدش کردی مامان جون اینم اسنادش :        ...
10 مهر 1393

عکسهای بارادمون از چند ماهی که گذشت

 آرومتر باشید بچه ها که خیلی خوابم میاد این چه وضعیه ؟ با شما ها هستم هـــــــــــــــــــــــا... دارم کم کم عصبانی میشم .. به به چه خوابــــــــــــــــــــــــــی اصلن ما خونوادگی عاشق خوابیم آخی.. چه خوابی رفته بودم چه خوابای قشنگی میدیدم اینم خواب پستونکی ببین چقدر دقیق به اطرافم نگاه میکنم با سرهمی پلو خوری خوشرنگم تیپ زدم اینم خواب با مدل دهن باز . با هر مدلی بخوای عکس خواب دارم آخ جون چقدر از عمو مهرداد و زن عم...
25 شهريور 1393